دوستان در اين قسمت وبلاگم از زندگي ها ناموفق خواهم گفت تا شايد عبرتي باشد برايمان...
قسمت اول:
زوج جواني كه 9سال براي ازدواج باهم تلاش كرده بودند،يك روز بعد از ازدواج طلاق گرفتند.
قاضي نگاهي به پرونده رها وپدرام مي اندازد وبعد با تعجب رو به آنها ميگويد:چرا يك روز بعد از ازدواج تصميم به طلاق گرفتيد؟؟؟
رها با خونسردي مي گويد:من وپدرام فقط ميخواستيم به خانواده هايمان نشان دهيم كه به هم خيلي علاقه منديم ولي ديگر حالا نميخواهيم باهم زندگي كنيم چون فهميديم باهم تفاهم نداريم!!!
اينبار پدرام رشته كلام را بدست ميگيردو ميگويد:9سال قبل بود كه من و همسرم باهم آشناشديم.آن زمان هردو دانشجو بوديم ودر دانشگاه همديگر را ديده بوديم.از همان اول من از رها خوشم آمده بود وتصميم گرفتم كه به او ابراز علاقه كنم.
قاضي ميگويد:بعد چه شد؟؟؟چرا خواستگاري اينقدر طول كشيد؟؟؟
پدرام در جواب ميگويد:من و رها كم كم به هم علاقه پيدا كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه اگر بعد از تمام شدن درسمان ازدواج كنيم زندگي بهتري خواهيم داشت.اما وقتي درسمان تمام شد و موضوع را به خانواده هايمان گفتيم هم خانواده من هم خانواده رها مخالفت كردند.
قاضي:علت مخالفت آنها چه بود؟؟؟
رها بجاي همسرش ميگويد:پدرام چند برادر دارد كه همگي از او بزرگترندو آنزمان همه مجرد بودند،در خانواده پدرام سن ازدواج خيلي بالاست براي همين خانواده پدرام اذعان داشتند كه انتخاب او بچگانه و احساساتي است.از طرفي خانواده من انتظار داشتند من با كسي ازدواج كنم كه پول وماشين وخانه داشته باشدو پدرام چون تازه درسش تمام شده بود هيچ پس اندازي نداشت.
قاضي:پس بالاخره چطور راضي شدند؟
پدرام ميگويد:در اين9سال دوبرادرم ازدواج كردند ومن بارها با خانواده ام بخاطر ازدواج با مهسا گفگو كردم و از هر راهي وارد شدم تا اينكه يكروز من در محل كارم دچار سردرد هاي شديدي شدم و به بيمارستان منتقل شدم دكتر علت سردردهايم را به خانواده ام چنين توضيح داده بود كه من بخاطر فشار عصبي دچار اين بيماري شده ام.
خانواده ام با تصور اينكه من از غصه رها چنين شده ام به من گفتند اگر ميخواهم با او ازدواج كنم آزادم.خيلي تعجب كردم و فرصت را غنيمت شمرده و رفتم با خانواده رها هم صحبت كردم و گفتم اگر آن موقع پول نداشتم اما حالا پول وماشين و خانه دارم وحتي حاضرم همه آنها را به نام رها بزنم.بعد پدر رها قول هاي زيادي از من گرفت وبه ازدواج ما راضي شد.
رها ميگويد:در تمام اين سالها تمام تلاش من وپدرام اي بود كه به خانواده هايمان ثابت كنيم انتخابمان صحيح بوده ولي يكبار هم فكر نكرديم شايد ما نتوانيم باهم خوشبخت شويم.درست از وقتي كه سر سفره عقد نشستيم هردويمان به اين نتيجه رسيديم كه خانواده هايمان باهم خيلي فرق دارند.خانواده پدرام توقعاتي از عروس خود دارند كه من نميتوانم انجام دهم و خانواده من هم توقعاتي از پدرام دارند كه او نميتواند انجام دهد.پس بهتر است من و او خيلي زود از هم جدا شويم چون چندسال بعد طلاق براي هر دو مان سخت تر خواهد بود.
پدرام ميگويد:خانواده هاي ما بيخبر از اين تصميممان هستند وبايد سرزنشهاي زيادي را متحمل شويم اما سرزنش بهتر از حس نكردن خوشبختي است.
قاضي پس از شنيدن اين حرفها حكم طلاق توافقي را صادر كرد.
برچسب:
،
ادامه مطلب
بازدید: