پنجره عشق پنجره عشق .

پنجره عشق

اگه نميترسيد كليك كنين...

اگه نميترسيد كليك كنيد....

يك شب ميهمان ارواح

دوستان عزيز در اين مجموعه هر بار قراره يكي از مكانهاي ترسناك دنيا رو معرفي كنم...مكانهايي كه در آنها روح ديده شده...

ماجراجويان زيادي براي تجربه ترس و وحشت به مشهورترين قلعه هايي كه در آنها روح ديده ميشود ميروند...

صداهاي عجيب غريبي كه فقط در تاريكي شب به گوش ميرسد،نجواهاي رمز آلود كه با باد در كنج ديوارهاي قلعه ميپيچند و سنگيني نگاه خيره اي  كه بنظر ميرسد تمام حركات ما را زير نظر دارد...

همه اينها جز ادعاهاي ترسناك افرادي است كه يك شب را در قلعه هاي ارواح گذرانده اند.در ميان قلعه ها  نام بعضي با افسانه ها و داستانهاي ترسناك آميخته شده واشباح موجود در اين قلعه ها بعنوان عامل اصلي همه اتفاقات غير طبيعي و عجيبي كه در آنها مي افتد شناخته ميشوند.

 

قسمت اول...

قلعه ي ليپ

اين قلعه ي ترسناك كه به قلعه ي خون آلود مشهور شده،بدون شك يكي از ترسناك ترين قلعه هايي است كه ادعا ميشود در آن شبح ديده شده است.داستان اين قلعه به 479 سال پيش برميگردد.سال 1532دو برادر كه يكي از آنها جنگجو و ديگري يك كشيش بود باهم اختلاف پيدا كردند.برادري كه جنگجو بود بسوي قلعه ليپ رفت و وارد كليساي كوچك اين قلعه يعني جايي كه برادر كشيش اش آنجا بود شد وبا يك ضربه شمشير او را از پا در آورد.از آن موقع به بعد همه قلعه ليپ را بعنوان قلعه خون آلود ميشناسند.ماجراي كشته شدن اين برادر از يك طرف وداستان اينكه در اين قلعه سياه چال بسيار وحشتناكي در عمق5/2متري زمين قرار داشته كه زندانيان را در آن مي انداختند از طرف ديگر باعث شد تا رفته رفته قلعه خون آلود به يكي از ترسناكترين قلعه هاي جهان تبديل شود.البته اين فقط يك روي سكه بود چرا كه خيلي ها مدعي بودند كه در قلعه ليپ موجود ترسناكي به نام شيطان سياه هم زندگي ميكند.بعضي ها كه قدم به قلعه خون آلود گذاشته اند ميگويند شيطان سياه را ديده اند.

به ادعاي آنها اين موجود ترسناك به اندازه يك گوسفند بوده با سري شبيه به سر انسان و چشمهاي گودرفته اي كه دور تا دورش پر از مو است.به اين ترتيب قلعه خون آلود هم به يكي از مكانهاي موردعلاقه براي افرادي كه به دنبال اشباح هستند تبديل شده است.نكته عجيب اينجاست كه اكثر افرادي كه شب تا صبح را در اين قلعه سپري كرده اند كه شاهد حوادث غير طبيعي بسياري بوده اند.

 

دوستان عزيزم دفعه ي بعد با روح پسر آبي در خدمتم...از دست نديد خيلي وحشتناكتره!!!


برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۱ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۱۹:۲۰ توسط:baran موضوع:

خواب من وخدا

خ    خواب من و خدا...

 

 


I had e dream … تصوري داشتم
 
 
I dreamed I was walking along the beach with God كه در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم. خيال كردم
 
Across the sky flashed scenes from my life. در آسمان تصويري از زندگي خودم را ديدم.
 
For each scene, I noticed two sets of footprints in the sand; در هر قسمت دو جاي پا ديدم
 
One belonging to me, and the other to God.يكي متعلق به من و يكي متعلق به خدا
 
When the last scene of my life flashed before me.وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم.
 
I looked back at the footprints in the sand.به جاي پا روي شنها نگاه كردم.
 
I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints.
ديدم كه چندين زمان در زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست
 
I also noticed that it happened at very lowest and saddest times in my life.
دريافتم كه اين در سخت ترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده
 
This really bothered me so I questioned God about it.
براي رفع ابهامم از خدا سوال كردم.
 
"
God, you said that once I decided to follow you.. You'd walk with me all the way."
خدايا فرمودي كه اگر به تو ايمان بياورم هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت
 
But I have noticed that during the most troublesome times in my life, there is only one set of footprint.
ديدم كه در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست
 
I don't understand why when I needed you most you would leave me.
چرا در زماني كه بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتي
 
God replied, "My precious, precious child"
خدا فرمود: فرزند عزيزم
 
I love you, and I would never leave you.
تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم
 
During your times of trial and suffering, when you see only one set of footprints
در مواقع سخت اگر يك جاي پا مي بيني
 
It was then that I carried you.
در آن لحظات تو را بدوش كشيدم.




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۱ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۱۹:۲۰ توسط:baran موضوع:

درد ودل عاشقان

دوستان عزيزم از اين به بعد تو اين وبلاگ قراره جايي به نام دردو دل عاشقا داشته باشيم شما ميتونين دردودلهاتون رو تو قسمت نظرات بنويسين ولطفا ذكر كنين دوست دارين به اسم خودتون باشه يا نه ضمنا ميتونين به كسي كه دوست دارين بگين بياد بخونه...خلاصه همه جوره چاكرتونم رفقا...

 

اينم قسمت اول دردودل عاشقا از طرف دختري به نام شكوفه به...

 

سوز عشق

 

 

 

 

 

فكركردن بتو كار روز وشب من شده بس كه حال من گرفته است،چشمانم غرق در اشكهايم شده...

ديگر گذشت تو كار خودت را كردي دلم را شكستي و رفتي...

همه چيز گذشت وتمام شد اين روياهاي من با تو بود كه تباه شد...

انگار ديگر روزي نمانده براي زندگي،انگار ديگر دنيايم بن بست شده،راهي ندارم براي فرار از غمهايم...

اين هم جرم من بود از اين كه مثل ديگران برايت نبودم كسي كه عاشقانه دوستت داشت،دلي داشتم كه واقعا هواي تورا داشت...

ديگر گذشت،حالا تو نيستي ومن جا مانده ام،تو رفته ها ومن تنها مانده ام ،بدون تو تنها و سردر گم مانده ام...

فكر دل دادن ودل بستن را از سرم بيرون ميكنم،هرچه عشق ودوست داشتن است از دلم دور ميكنم اگر از تنهايي هم بميرم دلم را با هيچكس آشنا نميكنم...

ديگر بس است تا كي بايد دلم را بدهم وشكسته پس بگيرم،تا كي بايد براي اين و آن بميرم؟؟؟

دلم ميخواهد براي يك بار هم كه شده شبي را بي فكر و خيال بخوابم در حسرت يك لحظه آرامشم...

تو هم مثل همه هيچ فرقي نداشتي،هيچ خاطره خوبي هم برايم جا نگذاشتي،حالا كه رفتي تنها غم رفتنت را در قلبم گذاشتي...

از همان روز اول ميخواستمت،گرچه برايم دنيايي بودي وهنوز هم گهگاهي ميخواهمت مهم نيست بودن يا نبودنت...چه فرقي ميكند؟؟؟

سوز عشق تو هنوز هم صورتم را پريشان كرده،دلم اينجا تك وتنها راهش را گم كرده،اين شعر را براي تو نوشتم بي پرده،هنوز هم دلت نيامده وخيالت،خيالم را پريشان كرده...

 




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۱ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۱۹:۱۹ توسط:baran موضوع:

عاشقانه وشايد كمي عارفانه...

عاشقانه وشايد كمي عارفانه...

 

 

 

يادمان باشد
هنگامي كه به جهنـــم رفتيم
بين عذاب هايمان مــــدام بگوييـــم
يادش بخير...
دنيــــاي ما هم...همينطوري بود...

 

 

دريا باش كه اگرسنگي به سويت پرتاب كردند سنگ هاغرق شوند نه آن كه تومتلاطم شوي

 

********************************************************************

 

 

تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاك كنم چون تو پاك هستي مي توانم تو را خط خطي كنم كه آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي كه نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم 

 

*******************************************************************

 

 

فراموش مكن تا باران نباشد رنگين كمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست كه از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي كند

 

*********************************************************

 

يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر مي‌ارزد پس نگو... نگو كه روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد

 

 

**********************************************************

 

 

براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاك شدني نيست . گرچه پاره كردن يك كاغذ از شكستن يك قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس

 

 

***********************************************************

 

 

هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم

 

 

**********************************************************

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

 

 

**********************************************************

 

 

ديدي غزلي سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شكست . زير باران پوسيد
آدم كه نكشته بود .
عاشق شده بود




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۱ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۱۹:۱۹ توسط:baran موضوع:

سلام دوستان عزيزم

سلام دوستان عزيزم، اميدوارم خوشتون بياد.اين وبلاگ مخصوص خود ماجوانهاست ومتعلق به همه ي عاشقاي روي زمين...
با آرزوي عشق ابدي براي شما




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۱ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۱۹:۱۹ توسط:baran موضوع:

سومين تنبلان جهان

سومين كشور با مردمان تنبل

عربستان سومين كشور با مردم تنبل در جهان

 

در اين پژوهش كشور مالت در رتبه اول ايستاد و آمده است يك پنجم مرگ و ميرها در مالت به سبب تنبلي و بي تحركي است زيرا دوري از تحرك بدني سبب بروز امراض قلبي مي شود.

 

پايگاه خبري هم انديشي: در اين پژوهش كشور مالت در رتبه اول ايستاد و آمده است يك پنجم مرگ و ميرها در مالت به سبب تنبلي و بي تحركي است زيرا دوري از تحرك بدني سبب بروز امراض قلبي مي شود.

 

نتيجه اين پژوهش كه در آن به نتايج پژوهش هاي سازمان بهداشت جهاني استناد شده است نشان مي دهد، مالت با 72 درصد در صدركشورهايي با مردم تنبل در جهان است و پس از اين كشور، سوازيلند با 69 درصد، عربستان با 68.3 درصد، صربستان با 68 درصد و انگليس با 63.3 درصد در رتبه هاي بعدي قرار دارند.

 

در اين پژوهش آمده است نداشتن تحرك بدني عامل 19 مميز2 دهم درصد از مرگ و ميرها در مالت است و اين عامل در انگليس 17 درصد، آمريكا 10 مميز 8 دهم درصد و يونان 4 مميز 2 دهم درصد از مرگ و ميرها را تشكيل مي دهد.

 

در ادامه اين پژوهش با بيان اينكه بر اساس آمار بهداشت جهاني پشت ميز نشيني سالانه 5 ميليون نفر را در جهان قرباني مي كند، در تعريف تنبلي آمده است:‌« منظور از تنبلي اين است كه از سه نوع فعاليت روزانه يعني 30 دقيقه پياده روي آرام در روز(در پنج مرحله)، 20 دقيقه فعاليت بدني( در سه مرحله) يا آميزه اي از اين دو اجتناب شود».

 

در اين مطالعه از برخي عادات روزانه مردم مثل تكيه بيش از حد به خودرو يا نشستن طولاني مدت در برابر تلويزيون و رايانه انتقاد شد و آمده است:‌« نسل هاي گذشته در كشورهاي عربي خليج فارس در مشاغلي چون چوپاني و صيد فعال بودند كه اين امر سبب تحرك بالاي آن ها مي شد اما با پيدايش نفت بسياري از شهروندان به سوي مشاغل بي تحرك روي آوردند و اين امر سبب افزاش تنبلي در اين كشورها شد».       

 




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۱ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۱۹:۱۸ توسط:baran موضوع:

مراحل تكامل عشق

مراحل تكامل عشق

عشـق مـيـان دو فـرد طــي چنـــدين مرحله متفاوت تكامل مي يـابد كه به مـنـظور بــقاي عشق هر كدام ازاين مراحل اهميت خاص خود را دارا ميباشد اين مراحل شامل:

مجذوب شدن، دلربايي، هوس (اشتياق مفرط)، صميميت و تعهد است:

1- مرحله مجذوب شدن
واكنــش مـثـبـت نسـبت به يك شخص است كه خود به دو مرحله تقسيم بندي ميگردد:

* مجذوب شدن فيزيكي :
هنگامــي روي مــــي دهد كه جـسم شمـا نــــسبت به يك شخص از خود واكنش نشان ميدهد. واكنشهايي همچون: افزايش ضربان قلب، افزايش درجه حرارت بدن، تعريق كف دستها و دلهرگي. اين مرحله سطحي ترين و ابتدايي ترين مرحله عشق ميباشد اما در عين حال يكي از قدرتمند ترين عوامل است.

* مجذوب شدن عاطفي :
هنگامي كه اوضاع و احوال مساعد و مطلوب باشد شكل ميگيرد. پس از آنكه شما از لحاظ فيزيكي مجذوب شخصي گرديد سپس باب گفتگو را با وي خواهيد گشود و اگر متوجه شديد كه اشتراكاتي با يكديگر دارا ميباشيد از قبيل سرگرميها، طرز تفكر، ايدئولوژي، شغل، تحصيلات، علايق و ديگر زمينه هاي مشترك سپس از لحاظ احساسي مجذوب يكديگر خواهيد گشت.

همچنين مجذوب شدن از لحاظ عاطفي حتي ميتواند در فقدان مجذوب شدن از لحاظ فيزيكي نيز به وقوع بپيوندد. در اين صورت پيوند و رابطه مستحكم تري ممكن است ميان دو فرد ملاقات كننده پديد آيد. زيرا پيشداوريها و پيش فرضهاي مبتني بر ظاهر فيزيكي ديگر وجود نخواهند داشت.

2-دلربايي
در اصل به عمل تلاش براي تاثيرگذاري و جلب توجه و نظر فردي ديگر توسط توجه متقابل و اهداي هدايا و غيره اطلاق ميگردد. دلربايي نيز دو قسم است:

دلربايي خودخواهانه و دلربايي غير خودخواهانه و با خلوص نيت.
* دلربايي خود خواهانه :*
هنگامي روي ميدهد كه شما اقدام به اعمال رمانتيك ميزنيد صرفا بمنظور منفعت شخصيي خودتان. مانند هديه دادن براي تحت تاثير قرار دادن شريك خود. در واقع شما دلربايي را بعنوان يك آلت و به عنوان معامله بكار ميبريد.

* دلربايي خالصانه : * هنگامي روي ميدهد كه شما تنها براي دلخوشي و لذت شريكتان دست به اعمال رمانتيك ميزنيد. شما نيز تنها از خوشحالي و لذت شريك خود ابراز خوشنودي ميكنيد.

دلربايي (و يا عشق) خودخواهانه خيلي زود به سردي گراييده و زايل ميگردد. اما دلربايي ( و يا عشق) عاري از هر گونه خودخواهي تداوم خواهد يافت. از آنجايي كه دلربايي و رمانتيك بودن يك عمل ميباشد بسياري از افراد كه مدت زيادي را با يكديگر گذرانده اند آن را به دست فراموشي ميسپارند اما با تلاش آگاهانه قادر خواهند بود شعله هاي آن را مجددا افروخته سازند.

3- مرحله هوس-اشتياق مفرط
آرزوي داشتن فردي، تا آن حد كه جدايي از آن فرد غير ممكن ميگردد. اين هنگامي است كه رابطه احساسي مبدل به رابطه فيزيكي ميگردد. اين مرحله بسيار حائز اهميت است. اين مرحله لحظه اي است كه رابطه به يك دو راهي منشعب ميگردد كه دو فرد ميبايد يكي از آن دو راه را براي ادامه مسير برگزينند: يك راه كه به تباهي مي انجامد و مسير ديگر كه به مرحله والاتر منتهي ميگردد.

4- مرحله صميميت
به يك ارتباط تنگاتنگ و بسيار نزديك اطلاق ميگردد. دو فرد افكار، عقايد، احساسات و روياهايشان را با يكديگر قسمت ميكنند. در يك صميمت حقيقي چيزي براي پنهان ساختن از يكديگر وجود نخواهد داشت. صميميت يك پديده ناگهاني نبوده بلكه يك روند تدريجي و پيشرونده ميباشد كه هيچگاه متوقف نميگردد. هرگاه صميميت در يك رابطه وجود نداشته باشد ممكن است آن رابطه براي مدتي دوام بياورد اما هميشگي نخواهد بود.

5- مرحله تعهد
به التزام براي صادق و وفادار ماندن به همسر خود در سراسر سختيها و خوشيهاي زندگي اطلاق ميگردد. اگر شما قادر بوده ايد تا اين مرحله از عشق پيشروي كنيد پس چرا ميخواهيد به همه چيز پشت پا بزنيد؟ به يكديگر گوش دهيد، با يكديگر سازش كنيد و به خاطر داشته باشيد كه براي دستيابي به اين مرحله و موفقيت مسير دشواري را پيموده ايد. بنابراين قدر جايگاه خود را بدانيد.

 




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۱ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۱۹:۱۷ توسط:baran موضوع:

اس ام اس

اس ام اس +اس ام اس+اس ام اس+...

تو را اي گل كماكان دوست دارم
به قدر ابر و باران دوست دارم
كجا باشي كجا باشم مهّم نيست
تو را تا زنده هستم دوست دارم

***

وقتي نوشتم عاشق ترينم ، گفتي نميخوام تو رو ببينم
برات نوشتم بي قرارم ، با خنده گفتي دوستت ندارم

***

خورشيد آواره وار طلوع كرد
ديوانه وار انتظار كشيد
ومعصومانه غروب كرد
و شايد ماه نمي داند
چرا آسمان شب
مال اوست

***

عاشقانه:عشق يعني اينكه بدوني نميشه اما نتوني تركش كني !!!

 

***

اوني كه زود مي رنجه
زود ميره، زود هم برمي گرده
اما اوني كه دير مي رنجه
دير مي ره، اما ديگه برنمي گرده!!!

***

درد دارد
وقتي مـي رود
و هـمه مي گويند
دوستت نداشـت
و تو نمـي تواني ثابت كني
كه هرشـب
با عاشقانـه هايش
خوابـت مي كرد...

***

گاه سكوت يك دوست معجزه ميكند و تو مي اموزي هميشه بودن در فرياد نيست!!!!!!!!!!!

***

مي نويسم نامه و روزي ازاينجاميروم/ باخيال او ولي تنهاي تنها ميروم /درجوابم شايداوحتي نگويدكيستي/ شايداوحتي بگويد لايق من نيستي /مينويسم من كه عمري باخيالت زيستم/گاهي ازمن يادكن اكنون كه ديگرنيستم.

***

عشق:
يعني هزار دليل براي رفتن داري
اما بدنبال يه بهونه اي تا بموني


***

من آن ابرم كه بارانش تو هستي / همان يوسف كه كنعانش تو هستي
مسافر ميشوم تا آخر عمر / در آن راهي كه پايانش تو هستي

***

نوشتم حرف دل تا تو بخواني / كه چون دورم ز تو دردم بداني
به غير از تو كسي را من ندارم / تو را تا بي نهايت دوست دارم

***

 

شب بهت اس ام اس دادم كه بگم : دنيام تاريكه مثل شب ، تنهام مثل ماه ، كوچيكم مثل ستاره ، اما دوستت دارم قد آسموني كه اندازه نداره

 

 




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۱ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۱۹:۱۷ توسط:baran موضوع:

سلام دوستان عزيزم

 

 

سلام دوستاي عزيزم

اين وبلاگ مخصوص خود ماجوانهاست ومتعلق به همه ي عاشقاي روي زمين...

با آرزوي عشق ابدي براي همه ي شما...

 

       ترديد

            مي گويند :"تا عشقت را كه در درون دلت هست بروز ندهي عشقت عشق نيست"

ترديدي سر تا پايم را فرا مي گيرد.

نگاه هاي پر از حرف هايم را به ياد مي آورم

و سكوتم را

يعني عشقم عشق بود؟

                          

 

 

    

در انتظار يك دوست....

 

 

 

با توام ، با تو خدا

يك كمي معجزه كن

چند تا دوست برايم بفرست

پاكتي از كلمه

جعبه اي از لبخند

نامه‌اي هم بفرست

كوچه هاي دل من

باز خلوت شده است

قبل از اينكه برسم

دوستي را بردند

يك نفر گفت به من

باز دير آمده اي

دوست قسمت شده است

 

 

مفهوم عشق رو در داستان زير لمس كنيد ببينيد عشق چه ارزشي اينجا دارد چه ارزشي در دل شما...

  

داستان زيباي شاخه گل خشكيده



داستان زيباي شاخه گل خشكيده ، اولين و بينظير ترين داستانهاي عاشقانه ميباشد ، خواندني و جذاب

پيشنهاد ميشود اين داستان را بخوانيد هرچند به كوتاهي داستانهاي ديگر نيست اما از همه زيبا تر است

حتما چند دقيقه وقت خودتان را به خواندن اين داستان قشنگ بگذاريد و لذت ببريد

قد بالاي 180، وزن متناسب ، زيبا ، جذاب و ...

اين شرايط و خيلي از موارد نظير آنها ، توقعات من براي انتخاب همسر آينده ام بودند

داستان زيباي شاخه گل خشكيده اثر سيد مجيد بابائي

توقعاتي كه بي كم و كاست همه ي آنها را حق مسلم خودم ميدانستم



چرا كه خودم هم از زيبائي چيزي كم نداشتم و ميخواستم به اصطلاح همسر آينده ام لا اقل از لحاظ ظاهري همپايه خودم باشد

تصويري خيالي از آن مرد روياهايم در گوشه اي از ذهنم حك كرده بودم ، همچون عكسي همه جا همراهم بود

تا اينكه ديدار محسن ، برادر مرجان – يكي از دوستان صميمي ام به تصوير خيالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بيرون كشيد

از اين بهتر نميشد. محسن هماني بود كه ميخواستم ( البته با كمي اغماض!) ولي خودش بود . همان قدر زيبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصيت و

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم كه انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتي فرداي آن روز مرجان قصه ي دلدادگي محسن به من را تعريف كرد ، فهميدم كه اين عشق يكطرفه نيست.

واي كه آن روز ها چقدر دنيا زيباتر شده بود . روياهايم به حقيقت پيوسته بود و دنياي واقعي در نظرم خيال انگيز مينمود.

به اندازه يي كه گاهي وقت ها ميترسيدم نكند همه ي اينها خواب باشد .

اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدري در وصال مان عجله داشت كه ميخواست قبل از رفتن به سربازي به خواستگاري ام بيايد و با هم نامزد بشويم.

ولي پدرم با اين تعجيل مخالفت كرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موكول شد.

محسن كه به سربازي رفت ، پيوندمان محكم تر شد . چرا كه داغ دوري ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر كرده بود و اگر قبل از آن هفته يي يك بار با هم تماس داشتيم ، حالا هر روز محسن به من تلفن ميكرد و مرتب برايم نامه مينوشت.

هر بار كه  به مرخصي مي آمد آن قدر برايم سوغاتي مي آورد كه حتي مرجان هم حسودي اش ميشد !

اما درست زماني كه چند روزي به پايان خدمت محسن نمانده بود و من از نزديكي وصال مان در پوست خود نميگنجيدم ، ناگهان حادثه يي ناگوار همه چيز را به هم ريخت .

<< انفجار يك مين باز مانده از جنگ منجر به قطع يكي از پاهاي محسن شد >>


اين خبر تلخ را مرجان برايم آورد همان كسي كه اولين بار پيام آور عشق محسن بود .

باورم نميشد روزهاي خوشي ام به اين زودي به پايان رسيده باشند .چقدر زود آشيان آرزوهايم ويران شده بود و از همه مهمتر سوالاتي بود كه مرا در برزخي وحشتناك گرفتار كرده بود . آيا من از شنيدن خبر معلوليت محسن براي خودش ناراحت بودم يا اينكه . . .

آيا محسن معلول ، هنوز هم ميتوانست مرد روياهايم باشد ؟  آيا او هنوز هم در حد و اندازه هاي من بود ؟!

من كه آن قدر ظاهر زيباي شوهر آينده ام برايم اهميت داشت .
محسن را كه آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نيافته بودم و با خودم در كشمكش بودم .

براي همين تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اينكه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در ميان اشك و آه ، از بي وفايي من ناليد و از غم محسن گفت . از اينكه او بيشتر از معلوليتش ، ناراحت اين است كه چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اينكه با وجود بي وفائي من ، هنوز هم ديوانه وار دوستم دارد و از هر كسي كه به ملاقاتش مي رود سراغم را ميگيرد.

هنگام خداحافظي ، مرجان بسته يي كادو پيچي شده جلويم گرفت و گفت:

اين آخرين هديه يي است كه محسن قبل از مجروحيتش برايت تهيه كرده بود . دقيقا نميدونم توش چيه اما هر چي هست ، محسن براي تهيه ي اون ، به منطقه ي مين گذاري شده رفته بود و . . . اين هم كه مي بيني روي كادوش خون ريخته ، براي اينه كه موقع زخمي شدن ، كادو دستش بوده و به خاطر علاقه ي به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور كنه .


بعد نامه يي به من داد و گفت :

اين نامه رو محسن امروز براي تو نوشت و گفت كه بهت بگم : (( نامه و هديه رو با هم باز كني ))

مرجان رفت و ساعت ها آن كادوي خونين در دستم بود و مثل يك مجسمه به آن خيره مانده بودم .

اما جرات باز كردنش را نداشتم .

خون خشكيده ي روي آن بر سرم فرياد ميزد و عشق محسن را به رخم ميكشيد و به طرز فكر پوچم ، ميخنديد.

مدتي بعد يك روز كه از دانشگاه بر ميگشتم وقتي به مقابل خانه مان  رسيدم ، طنين صداي آشنائي كه از پشت سرم مي آمد ، سر جايم ميخكوبم كرد .

_ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات ديدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا كه با بي وفائي به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور ميتوانستم به صورتش نگاه كنم !

مدتي به همين منوال گذشت تا اينكه دوباره صدايم كرد

و اين بار شنيدن صدايش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمي خواي جواب سلامم رو بدي ؟

در حالي كه به نفس نفس افتاده بودم بدون اينكه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات ميلرزه ؟ چرا بر نمي گردي ! نكنه يكي از پاهاي تو هم قطع شده كه نميتوني اين كار رو بكني ؟

يا اينكه نكنه اونقدر از چشات افتادم كه حتي نمي خواهي نگاهم كني ! . . .

اين حرفها مثل پتك روي سرم فرود مي آمدند . طوري كه به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهايش كه تمام شد . مدتي به سكوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتي كه از چلق و چلق عصايش فهميدم كه دارد ميرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را ديدم ، با يك پا و دو عصاي زير بغلي . . . كمي به رفتنش نگاه كردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

واي ! كه چقدر دوست داشتم زمين دهان باز ميكرد و مرا مي بلعيد  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگين را تحمل كنم .

نگاهي كه كم مانده بود ستون فقراتم را بشكند !

چرايش را نميدانم . اما انگار محكوم به تحمل آن شرايط شده بودم كه حتي نميتوانستم چشمهايم را ببندم .

مدتي گذشت تا اينكه محسن لبخندي زد و رفت . . .



حس عجيبي از لبخند محسن برخاسته بود .  سوار بر امواج نوري ، به دورن چشمهايم رخنه كرد و از آنجا در قلبم پيچيد و همچون خون ، از طريق رگهايم به همه جاي بدنم سرايت كرد .

داخل خانه كه شدم با قدمهاي لرزان ، هر طور كه بود خودم را به اتاقم رساندم و روي تختم ولو شدم . تمام بدنم خيس عرق شده بود . دستهايم مي لرزيد و چشمهايم سياهي ميرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش ميگفت كه اين بار او ميخواهد به مغزم ياري برساند و آن در حل معمائي كه از حلش عاجز بودم كمك كند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ي قلبم از گرماي محبتش لبريز بود كه چنين با ديدن محسن ، به تپش افتاده بود و بي قراري ميكرد.

ناخودآگاه به سراغ كادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چيزي نبود غير از يك شاخه گلي خشكيده كه بوي عشق ميداد .

به ياد نامه ي محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، ميدانم الان كه داري نامه را ميخواني من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چيز هائي در مورد آن شاخه گل خشكيده برايت بنويسم . تا بداني زماني كه زيبائي آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برايت بچينم ، ميدانستم گل در منطقه خطرناكي روييده ، اما چون تو را خيلي دوست داشتم و ميخواستم قشنگترين چيز ها براي تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحيتم كه تو به ملاقاتم نيامدي ، فكر كردم از دست دادن يك پا ، ارزش كندن آن گل را نداشته .

اما حالا كه درام اين نامه را مي نويسم به اين نتيجه رسيده ام كه من با ديدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، كه درواقع به خاطر عشق خطر كردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به يك پا و …

گريه امانم نداد تا بقيه ي  نامه را بخوانم . اما همين چند جمله محسن كافي بود ، تا به تفاوت درك عشق ، بين خودم و محسن پي ببرم و بفهمم كه مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزي گذشت تا اينكه بر شرمم فايق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم كه ارزش عشق او براي من آن قدر زياد است كه از دست دادن يك پايش در برابر آن چيزي نيست و از او خواستم كه مرا ببخشد.



اكنون سالها است كه محسن مرا بخشيده و ما دركنار يكديگر زندگي شيريني را تجربه ميكنيم.

ما ، هنوز آن كادوي خونين و آن شاخه گل خشكيده را به نشانه ي  عشق مان  نگه داشته ايم.

احساس شما بعد از خواندن اين داستان من چيست ؟ ( مهم )

در قسمت نظرات منتظر حرف هاي قلب و دلتون هستم...

 

 




برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۱ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۱۹:۱۶ توسط:baran موضوع:

بيا متفاوت باشيم

همسفر! 
در اين راه طولاني، كه ما بي‌خبريم و چون باد مي‌گذرد، بگذار خرده اختلاف‌هايمان باهم، باقي بماند. 
خواهش مي‌كنم! مخواه كه يكي شويم؛ مطلقاً يكي. 



مخواه كه هرچه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم 
و هرچه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نيز باشد. 

مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم، يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را و يك شيوه‌ي نگاه كردن را. 
مخواه كه انتخاب‌مان يكي باشد، سليقه‌مان يكي و رويامان يكي. 
همسفر بودن و هم‌هدف بودن، ابداً به معناي شبيه بودن و شبيه شدن نيست 
و شبيه شدن، دال بر كمال نيست، بل دليل توقف است. 

عزيز من!
دو نفر كه سخت و بي‌حساب عاشق‌ هم‌اند و عشق، آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، 
واجب نيست كه هر دو صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند!
اگر چنين حالتي پيش بيايد بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق. يكي كافي است.
عشق، از خودخواهي‌ها و خودپرستي‌ها گذشتن است؛ اما اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست.
من از عشق زميني حرف مي‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري.

عزيز من!
اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست، بگذار يكي نباشد، 
بگذار فرق داشته باشيم، بگذار در عين وحدت مستقل باشيم.
بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم، بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد.
بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هرچيز كه مورد اختلاف ماست بحث كنيم؛ 
اما نخواهيم كه بحث، مارا به نقطه‌ي مطلقاً  واحدي برساند.

بحث بايد مارا به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل.
بيا بحث كنيم، بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم، بيا كلنجار برويم؛ 
اما سرانجام نخواهيم غلبه كنيم و اين غلبه منجر به آن شود كه تو نيز چون من بينديشي يا به عكس.
مختصري نزديك شدن بهتر از غرق شدن است، تفاهم بهتر از تسليم شدن است.
من و تو حق داريم در برابر هم قد علم كنيم 
و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم بي‌آنكه قصد تحقير هم را داشته باشيم.

عزيز من!
دونيمه، زماني به راستي يكي مي‌شوند و از دو «تنها» يك «جمع كامل» مي‌سازند كه بتوانند كمبودهاي هم را جبران كنند، 
نه آنكه عين مطلق هم شوند، چيزي بر هم مضاف نكنند و مسائل خاص و تازه‌اي را پيش نكشند؛ 
پس بيا تصميم بگيريم كه هرگز عين هم نشويم.
بيا تصميم بگيريم كه حركات‌مان، رفتارمان، حرف‌زدن‌مان و سليقه‌مان، كاملاً يكي نشود 
و فرصت بدهيم كه خرده اختلاف‌ها و حتي اختلاف‌هاي اساسي‌مان، باقي بماند 
و هرگز، اختلاف نظر را وسيله‌ي تهاجم قرار ندهيم…

عزيز من! بيا متفاوت باشيم!



برچسب: ،
ادامه مطلب
امتیاز:
 
بازدید:
+ نوشته شده: ۱۱ آذر ۱۳۹۸ساعت: ۱۲:۱۹:۱۶ توسط:baran موضوع: